درگیـــــر رویــای تــوا’م
مــنو دوبــــاره خـــواب کن
دنیــا اگه تنهــــام گذاشت تــو مـ ـنو انتخـــاب کن دلــــــ♥ـــت از آرزوی مـ ـن انگــــار بـــــی خبـــر نبــود حتــی تو تصمیمــای مـ ـن چـشـمــــات بــی اثر نـبـود
نبودن هـــــــــــــایی هستـــــــــــ
که هیچ بودنی جبرانشــ ـان نمیکنــد !
کسانی که " هـــــــرگـــــــز "
تکـــــــــــــرار نمی شوند ...
تا ابــــــد
تا همیشــــــــــــه
تا وقتی نفس میکشـــــــــم
در قلبم می مانــــــــــــــی ....
بیا عشقم تو بامن باش بذار از غم رها باشم
بخواب آروم تو آغوشم که من آسوده خاطر شم
نشستم گوشه ای آروم دلم به غم گرفتاره
نگو حالت رو میفهمم که دل به غم سزاواره
غروب عشق چه دلگیره شدیم پا بنده یک رویا
منو تو مال هم بودیم شکستیم رسم این دنیا
شکستن رسم هرکس نیست با این دنیا مدارا کن
اگر گفتم دوست دارم ببند چشم و تو حاشا کن
میان سکوت سنگین کاغذ
از عشق تو مینویسم !
از آسمان قشنگ چشمانت
بر نوشته هایم ستاره میبارد،
همه " من " میشود فقط " تـــــــــو "
تو را میخواهم
گرچه از تو تا من
پر شده از سکوت و حیرت
پر شده از نگاه و تردید
پایان راه مبهم است !
پس بخوان از نگاهم " دوست داشتنت " را ...
دلم می لرزد از نوشتن اسمت...
چه برسد به گفتنش ...
اما امروز ده ها بار صدايت کردم
نبودی بغض کردم...
نبودی گریه کردم...
خیلی دلتنگم ....
خیلــــــــــی تنهام!
این روزها تو را عجیب کم دارم...
ای کاش کنارم بودی...
آرام نیستم!!!من و باران و خیابان های شب
چه قدم زنانِ عاشقانه ای!
سپاس گذارم
اگر نرفته بودی
این شب این قدر زیبا نمیشد!
"رضا کاظمی"
میدانم اهل بارانی
پس به کلبه بارانی ما بیا
کمی زیر باران ذهن ما قدم بزن
کمی خیس شو
و اگر مجالی برای همنوایی بود
کمی همنوا شو با ما
ما قطره های باران را یک به یک
از پشت قاب پنجره اتاق
جمع کرده ایم و پر کرده ایم
آن جام را که در جداره هایش
شراب خشکیده بود
اگر بیایی جامی لبریز از باران
با طعم شراب خواهی نوشید
یا مست خواهی شد
یا می زده
زیر باران
چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را
زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید حرف زد
نیلوفر کاشت
چیز نوشت
زندگی تر شدن پی درپی
زندگی آب تنی در حوضچه اکنون است
باید آهسته نوشت.
بادل خسته نوشت
با لب بسته نوشت.
گرم و پر رنگ نوشت.
روی هر سنگ نوشت.
تا بدانند همه
كه اگر دوست نباشد دل نیست
امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم
خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم
بدرقه لازم ندارم، خودم میرم عزیزترین
نذار بمونه زیر پا ، قلبمو بردار از زمین
دوستت دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود
غافل از این که قلب من منتظر اشاره بود...
تــــــــو آن عشـــق زیبایــی
که اگر از کنارم گــــــــذر کنـی ،
از شــوق روی تـــــو صدای خــنده دلـــم به آسمان میرسد!
و من با یک نگاه تو شاعر میشوم ...
دوست داشـتن یعنی ؛
اونـی کـه ، اگـه صــد دفـعه هـم نـاراحتـش کـنی ..
هــر بــار مــیگه : این دفـعه ی آخــریه کـه می بخــشمت !
و بـا اخــم مــیاد تـو بغــلت ...!
بیا و بشنو صدای قلبم را :
یاری همیشگی دارم
وقتی نیستی به رسم وفاداری کنارم میماند!
من میگویم و او میشنود ...
مثل همان روزهایی که تو میگفتی و من میشنیدم ...
یادت که نرفته ؟
اما حالا ... از درد و دلت
دردت برای من ماند و دلت برای دیگری شد !
و در آخر ...
من ماندم و یار همیشگی !
غیرتی نشو ... تنهایی را میگویم !
دلتنگ نگاهت ، راه رفتنت ، حرف زدنت ...
من به اندازه وسعت چشمان تو ، غمگینم !
به انداره برق نگاهت نگرانم !
تو به اندازه " تنهایی " من شاد بمان ...
شاد بمــــــــــــــــــان ...
دنیای من در...
لبخندهای تو...
لمس کردن احساست...
گرفتن دستانت...
خلاصه می شود
به همین سادگی برای تمام لحظه های بامن نبودنت
دلتنگـــــــــی می کنم...
خسته ام از تكرار شنیدن
مواظب خودت باش
تو اگر نگران من بودی نمی رفتی
به سادگی میماندی
گاهی فقط
با یک نگاه
با یك نفس شاید
مواظبم بودی
پس بگذارو بگذر...
احساس قشنگ " تـــــــــــــو " می آید !
آرام آرام می نشیند
بر قلبـم ...
من گیج ِ این همه " تــــــــــــو " !
کنار می آیم با خودم ، با احساس قشنگی که " تــــــــــــو " یی ...
میدانی ؟!
تــــــــــــــو دور از من و همیشه در قلب منی ...
کاش گذر زمان در دست من بود ،
تا لحظه های " با تو بودن " را اینقدر طولانی میکردم
که برای " بی تو بودن " وقتی نمی ماند ...
تمام ناتمام من !
فرسنگهاست فاصله میان من و تو ،
نه دستهایم می رسد به دستهایت
و نه چشمانم به نگاهت ،
بی قرارم ، بی قرارم ، بی قرارم ...
دستم
به تو که نمی رسد،
فقط حریف واژه ها می شوم !
گاهی،
هوس می کنم،
تمام کاغذهای سفید روی میز را،
از نام تو پرکنم …
تنگاتنگ هم،
بی هیچ فاصله ای !!
از بس، که خالــی ام از توام …
از بس،
که تو را کـم دارم …
در باور احساساتم
نبود تو معنی نمی گیرد
چرا كه نبود تو
همه دلیل ها را با خود می برد
و هیچ قلبی بدون دلیل
نخواهد زد...

چشمهایت بود...
به یاد آنها زندگی کردم...
کم دارم چشمهایت را...کجایی؟
شبهای اتاقم ماه ندارد...
چشمهایت را قرض می دهی تا صبح؟!
خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
من خسته ام، تو خسته ای آیا شبیه من؟
یک شاعر شکسته ی تنها شبیه من
حتی خودم شنیده ام از این کلاغها
در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من